محمد ماهان محمد ماهان ، تا این لحظه: 13 سال و 4 ماه و 20 روز سن داره

ماه زندگی ما

ماجرای من و کارام 1

سه ماه و هفت روزه بودم ....  مامانی دیگه منو زیاد روی راکر نمی زاره اول به خاطر اینکه همش دوست دارم خودمو پرتاب کنم و از کمر خم میشم بر گردم از روش  و دوم اینکه اونقدر با عروسکهای راکرم حرف میزننم و جیغ میکشم که هم سر مامانم درد میگیره هم اینکه میام پائین تا بگیرمشون فقط کله ام می مونه اون بالا اینم عکساش اینجا داشتم براشون نقشه میکشیدم حالا کم کم میرم پائین و بهشون دست میزنم بهشون مشت میزنم حالا بازم برم پائین تر یا نه !! دیگه کارایی که بلدم اینه که عاشقه دستامم اینقدر دوست دارم هر دوتاشو تا ته بکنم توی حلقم !! اینقدر صدا در بیارم گاهی هم حسابی عق بزنم! تازه اگه بشه دوست دارم پاهامو هم ...
25 شهريور 1392

قشنگ ترینی

مثل عادت نیستی تا ساده انکارت کنم تو نفس های منی باید که تکرارت کنم مقتضای بودنی یعنی که بی تو نیستم زندگی بخشی و باید عمر ایثارت کنم ...
25 شهريور 1392

پیراهن مردونه

دو روز بعد از ختنه کردن  بابا عباس و مامان پروانه و عمو حسن و عمو محسن قرار شد برای دیدن شما گل پسر تشریف بیارن تو هم خیلی خوشحال بودی اصلا انگار نه انگار که دیگه خبری از دردهای ختنه بود  و حسابی یادت رفته بود .. منم تصمیم گرفتم برای اولین بار  تن شما پیراهن مردونه کنم گفتم بزار بابا عباس حال کنه که نوه اش مرد شده !! البته کلی حال کردن و کلی هم قربون صدقه شما رفتن ... ولی من روی هم رفته تیپهای اسپرت و برات بیشتر دوست دارم راستش من دلم نمیخواد زود مرد بشی ... میخوام همیشه کنارم باشی وقتی مرد بشی همش باید نگران رفتنت از پیشم باشم ولی وقتی کوچیکی و بهم نیاز داری به این زودیها ترکم نمی کنی ...فکر کن دوست داشتنت اونقدر زیاد که م...
25 شهريور 1392

ختنه کردن گل پسر

عزیز دلم می دونم که خیلی دیر شده بود دکترا همه گفته بودن زیر سه ماه برای شما بهتره ولی از اونجا که من دائم نگران وزن گیری شما بودم و هی دلهره و امروز و فردا های من و بابا بلاخره به امروز رسیدیم و  قطعی مامان تصمیم راسخ گرفت که در هر حالی دیگه ببریمت باید هر چه زودتر این قضیه رو تموم میکردیم اینطوری استرسش برامون بیشتر بود .. صبح که از خواب بلند شدی زیاد سر حال نبودی بر عکس همیشه انگار چشمات سرما خورده بود و اصلا هم نمی خندیدی .. ساعت ١١ بیمارستان الغدیر وقت گرفته بودیم  .. همش از صبح دعا میکردم همه چی به خوبی پیش بره و هزاران بار از خدا خواستم پشت و پناهت باشه و بهت توان تحمل بده که زیاد اذیت نشی ... ساعت ٩ صبح شیرت و دادم...
18 شهريور 1392

سه ماهگی

سه ماه گذاشت از ورود شما فرشته عزیز .. هر روزش برام با تو قشنگ  و قشنگ تر میشه .. هر روزش تو متفاوت تر از دیروزی ... و این یعنی اینکه داری مرد میشی مرد مامانت ... اول از آرومی و صبوریت بگم که تکی ... اونقدر ماهی  که نگو ... اونقدر اروم و صبوری که دلم میخواد روزی هزار بار بخورمت ... اما فقط شکر میکنم خدا رو که اینقدر واسه داشتن تو برام سنگ تموم گذاشته ... چون تو بهترینی ...   و اما کارهای شما:: اول از همه که گردن میگیری هورررررررررررررررررررررررررررررررررررررا شما موفق شدی بلاخره بعد از تلاشهای بسیار زیاد گردن بگیری و دیگه اولین قدم  برای به استقلال رسیدن و برداشتی ...     اینم مدرکش این اولین ت...
17 شهريور 1392

حمام یک تا سه ماهگی

گل پسرم همیشه دوست داری که قبل از حمام کمی لباساتو در بیارم و بازی کنی گاهی روغن مالی میشی و خیلی دوست داری که حسابی ماساژت بدم بدنتو کاملا شل میکنی و حسابی خوشت میاد ... گاهی هم همین طوری رهات میکنم تا حسابی بازی کنی .. تقریبا متوجه شدی که وقتی لخت میشی و بازی میکنی قراره بعدش بری آب بازی و تو هم عاشق آب بازی .... اینجا شما یکماهه بودی و قبل از حمام حسابی روغن مالی شدی و اینجا هم بعد از حمام اینجا هم میخواستی با تلاش دستاتو از حوله در بیاری و حالا بعد از دو ماه بزرگتر شدی .. اینجا  شما سه ماهه هستی قبل از حمام .. عاشق نگاه کردن به دوربین و ژست گرفتن ... بعد از کلی بازی کردن و دست و پا زدن پوشکت به این روز ...
16 شهريور 1392

عکس های دو تا سه ماهگی

اینجا حاضر شده بودیم بریم خونه مامان محبوبه عاشق این نیشخندهای نازتم گل پسرم دست خوردن که یکی از کارهای مورد علاقه شماست وقتی میخوام ازت عکس بندازم در هر حالتی باشی ساکت میشی و خیره میشی به دوربین حتی اگه بخوام یواشکی هم از کنارت بندازم بازم متوجه میشی ! مامان فکر کردی هر طرفی بری می فهمم میخوای عکس بندازی ماهان نگو یه دسته گل ... تر و تمیز و تپل و مپل   ...
10 شهريور 1392

تولد بابا

امسال اولین تولد بابایی بود که شما هم تشریف داشتی .. و با حضور خوشجلت جمع ما رو گرم تر میکردی .. اینم کیک تولد بابا حسین که خاله خاطره و عمو مهدی زحمت کشیده بودند .... اینم بابا حسین و گل پسر البته شما داشتی شیر میخوردی به خاطر عکس شیر شما نصفه مونده و شما هم بی اعصاب شدی .... اینجا هم که مثل همیشه آروم و صبور ... اینم بابا حسین ... بابایی هم سرما خورده بود اینم مرد کوچولوی مامان که تازگیها یاد گرفته شدیدا با دستای خوشجلش بازی کنه ...
9 شهريور 1392

دومین روز تولد و ترخیص از بیمارستان

اینجا دومین روزی است که شما فرشته زمینی شدی ... از بیمارستان ساعت ٨ صبح به لطف خانم دکتر حنطوش زاده مرخص شدیم ولی وقتی به بابا حسین زنگ زدیم بیاد ما رو ببره خواب بود اما بلاخره تا ساعت ١٠ اومد دنبالمون ....قرار بود بریم خونه مامان محبوبه ...اینم اولین عکس خونه مامان محبوبه ... اینجا هم درب ورودی خونه مامان محبوبه و شما بغل عمو مهدی هستید .. خاله و دایی  اینها هم به یمن ورود شما اومده بودند ... اینجا هم بابا حسین و عمو مهدی حیاط خونه مامان محبوبه اینا .... و اونم گوسفند نازنین که برای پا قدم پر خیرو برکتت قربونی شد ... و بازم خواب ناز و آروم شما کوچولو... محمد ماهان و بابا حسین ... عکس بالایی هم که خ...
9 شهريور 1392